این بار به خدا گفتنی نیست .
الآن توی هتلی روبروی مسجدالحرام هستم . صبح ساعت ۵/۱ رسیدیم مکه . از مدینه و غربتش وقتی رسیدم تهران مفصل براتون می نویسم اما از حال و هوای سحر امروز حیفم اومد بی خبرتون بذارم . تجدید وضو کردیم و رفتیم حرم . مدیر کاروان گفت سرهاتون را کاملا پایین بگیرید تا ما بهتون بگیم . وقتی گفتن نگاه کنید ...
وای ! فقط می شد سجده کرد و اشک ریخت .
(چقدر واژه ها حقیرند)
به خدا به یاد همه بودم . تا نیاید باور نمی کنید که اینجا ، اولین حاجتی وجود نداره ، آدم گنگ می شه . تمام آدم هایی که در طول عمرت دیدی بی نوبت روی پرده سیاه کعبه چهره هاشون نمایان می شه . حتی نمی تونی بفهمی کدوم اول اومدن و بعد حتی به یاد اونهایی میفتی که تا حالا ندیدیشون ! تنها چیزی که وجود نداره خودتی و تنها چیزی که هست ... نمی دونم اسمش چیه ؟ اما اینجا به حق خونهء خداست .
یاعلی
این دفعه یه سلام با یه دنیا حس غریب که نمی دونم چه جوری باید ازش حرف بزنم!
بهمن ماه پارسال یادمه یه بعداز ظهری که دلم خیلی گرفته بود به پیمانه گفتم : من سال ۸۵ می رم مکه! به هر طریقی که شده می رم . پیمانه گفت : " انشاءالله ، خیلی از ته دل گفتیا " گفتم : چون می خوام برم .
یه هفته ای از این ماجرا گذشت ، یه روز صبح توی ماشین که داشتم با پیمانه و بابا می رفتم دفتر ، رادیو اعلام کرد : افرادی که بهار ۸۳ برای حج عمره ثبت نام کردن باید برن و کاروان خودشونو واسه سال ۸۵ انتخاب کنن . اشکام همین جوری میومدن . به بابا گفتم : یعنی باید از ۲ سال قبل اقدام کرد؟ گفت : بله بابا جان . گفتم لابد پیمانه تو دلش می گه چه خوش خیال بود خواهر من !
رفتم دفتر ، دلم پُر بود ، تو خیال خودم بودم که بابا صدام زد . گفت : کِی امتحان داری؟ گفتم اول تیرماه . یه کاغذ داد دستم . گفت : باید بری کاروان انتخاب کنی ، سال ۸۳ ثبت نامت کردم !!!
نه گریه کردم ، نه خندیدم ، نه جیغ زدم ... بُهت زده نگاش می کردم . نمی دونستم چی بگم ... فقط گفتم بابا ، خیلی دوستت دارم .
و حالا مسافرم . بیست و سوم اردیبهشت ، بی حرف پیش ، اگه خدا بخواد میرم مدینه و از اونجا هم مکه .
از همتون خداحافظی می کنم . دلم هم براتون خیلی تنگ می شه.
یاعلی