من توبه کردم از تو و عشقت در این سفر
دیگر تمام خاطره ها را ز سر ببر
رفتم دخیل بستم و گفتم : دگر خلاص
حالا کلاغ پر ، دلِ معصوم ساده پر
دیدی چقدر راحت و یکباره آمدم؟
اکنون سوار ثانیه ها رفتم از نظر
می خواستم همیشه بمانم کنار تو
اما چقدر زحمت بی جا و درد ِ سر؟
این نامه حکم رسمی پایان راه ماست
فردا که می روم ، تو نگوئی : چه بی خبر!
زیبا قسم به قبله فراموش کن مرا
بگذار جای من برسد باز ، یک نفر ...
چقدر خوبه آدم سرمایه هایی مثل شما داشته باشه ، یک عالمه دل ، یک عالمه عشق ، یک عالمه ...
خیلی خوبید ، حقیقتش اونقدر خوبید که نگران می شم لیاقت این همه محبت رو نداشته باشم .
۱۵ - ۱۶ روز پیش عازم شدم ، خیلی ذوق داشتم ، براتون از حال پیش از رفتنم نوشته بودم اما ... اصلاْ اونی نبود که فکر می کردم . نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم اما بسم الله می گم تا ببینم چی از آب در میاد!
سحر بود که از تو آسمون نور نقره ای حرم پیامبر به چشم هام فرمان رگبار داد و به قلبم دستور تیربار . تازه فهمیدم چرا فقط قلب آدم توی قالبی درست شبیه قفس قرار داره ، که اگه قفس نبود ...
نماز صبح رفتیم حرم ، سنگ های سفید مرمر ، سجادهء اشک ها بودن ، نه ! فکر نکنید مثل حرم امام خودمون به پنجره های این حرم گره های سبز عشق و نیاز می بینید ، فکر نکنید بوی گلاب التماس ها و بوسه های زائرین همه جا رو پر کرده ، نه! شاید احساس من بود اما کاش اون حرم اینجا بود . بگذریم . من گمون می کردم وقتی مسلمونی بره زیارت پیامبرش احساس غربت نکنه اما چیزی که دلم رو لرزوند نه تنها غربت خودم ، که غربت صاحب خونه بود ! همه چیز مدرن و مجلل و زیبا اما حرمت حرم با عشق حفظ نمی شد ، مثل قوانین یک پادگان بود . شاید همین احساس قلبت رو شکننده و روحت رو رقیق می کرد . همهء حرفات از چشمات جاری می شدن و زبونت می رفت به غار سکوت . دیگه ... دیگه فکر کنم باید از بقیع بگم ؟! اما نمی گم . چیزی ندارم که بگم . می دونستم کسی نمی تونه از آوار زلزلهء دیدارش در امان بمونه اما نمی دونستم این زلزله حتی آوار رو هم ویرون می کنه . مثل خود بقیع ، دلت با خاک و خاکستر یکی می شه وقتی می بینیش . من نمی دونستم مظلومیت و غربت یعنی چی ؟ به خود خدا ، تو هم اگه اونجا رو ندیدی ، نمی دونی یعنی چی !
سه بار توی این سفر احساس کردم کاش جای این اشکا بودم که می ریزن زمین و توی گرمای این خاک با هوای اینجا یکی می شن ، یه جا بقیع بود ، یه جا مقابل خونهء خدا بود که هیچی جز هق هق به داد حنجره ات نمی رسید و یه جا هم ... باز هم تو مدینه ، یه جا جلوی یه در کوچولو توی یه پارک بود که اگه بهت نمی گفتن نگاه کن ... یه دری که فقط نقش گل گرفتهء اون توی آجرهای رنگین پارک بهت می گفت اینجا مسجد دختر پیغمبر بوده ! نه . نمی شه حرف زد ، نمی شه .
گفتن لباس احرام بپوشید که بریم مسجد شجره و محرم شیم ، لباس برام بزرگ بود، خیلی بزرگ ، من هیچ وقت اون همه خودم رو کوچک ندیده بودم ! چه حرفایی می زدن از پاکی کسی که اون لباس به تنشه ! چیا می گفتن از کسی که داره می ره مکه! یا اونا خطا می گفتن یا من اشتباهی توشون ورق خورده بودم . اینو از ته ِ دلم می گم . از شجره لبیک گفتیم و نیت کردیم و صدای قدمروی دل هامون رو تو سینه هامون شنیدیم وسحر کعبه رو لمس کردیم !
همه چیز زیبا بود ولی زیبایی که تو بیداری ملموس نبود . تمام ثانیه ها طعم گس رویای دم ِ صبح می داد .
خیلی خوب بود و من هر آن به یاد همهء اون هایی بودم که گفتن : (التماس دعا)
حالا ... التماس دعا !
یاعلی