سلام
چند ماه پیش توی کلاس پیانوی استاد احتشامی با
مهربونی به نام غزل آشنا(تر) شدم . نازنینی که
برازنده ترین اسم عالم رو براش انتخاب کرده بودن .
اگه قرار بود هرکس با صفت مشخصش نامیده بشه،
غزل فقط و فقط غزل بود!
امروز آخرین سروده اش رو خوندم و حیفم اومد شما
نخونیدش .
حتما نظرتون رو دربارهء این شعر برای من و غزل
بنویسید .
می خوام اونم بدونه چقدر همه تون دوست داشتنی
هستید ، بلکه افتخار بده و تو جمع وبلاگ نویس ها
باقی بمونه !
می خواهم از فکرت بپرهیزم ، خداحافظ
این نامه ها را دور می ریزم ، خداحافظ
دیگر نگو سو تفاهم بود بین ما
از داستان های تو لبریزم ، خداحافظ
بی شک خیالت را به آهویی دگر دادی
بگذار از دام تو بگریزم ، خداحافظ
دست از نگاه پر دروغت می کشم ، آن را
بر گردنی دیگر می آویزم ، خداحافظ
چون تازه رودی از نگاه پاک من بگذر
اینجا اسیر دست کاریزم ، خداحافظ
حالا تو در خوابی و من تا صبح می بارم
خورشید بی مهر سحرخیزم ! خدا حافظ
از حال و روز و روزگار من چه می پرسی
باشد...بدان...خیلی غم انگیزم ، خداحافظ
هر روز با رنگی به سویم آمدی ، من ، باز
آن دختر مغرور پاییزم ، خداحافظ
حال و هوایت را به نسیان می دهم ، این بار
می خواهم از فکرت بپرهیزم ، خداحافظ .
غزلم بسیار از بودنت ممنونم .
http://safaresokout.blogfa.com/
یاعلی